نویسنده: مسعود
تاریخ: سه‌شنبه 27 شهریور 1397 ساعت: 12:53 ق.ظ

اولین موضوعی که باید عنوان کنم یک عذرخواهی هست  مخصوصا از نسیم مهربون که تقریبا یک ماه چیزی ننوشتم خب بماند که علت ننوشتن این بوده که اتفاق چشم گیری در این ماه اخیر رخ نداده

اما این چند روز اخیر اتفاق های خوبی رخ داده

مهم ترینش اینکه کافی چی امشب در مسیر اومدن به مشهد هست و ایشالله حدودای 9 صبح اینجاست . چقدر دلم براش تنگ شده و چقدر حرف برای گفتن با هم داریم . شش ساله که همو از نزدیک ندیدم . قرار اتفاق های خوب رخ بده ، این دفعه حتما میریم موج های آبییییییییییییی .  به قول خودش که پیام داده که «کربلا کربلا ما داریم می آییم ، اگرم نیایی یارم می آید»

اتفاق بعدی اینکه خونه جدید تغییرات بسی شگرف داشت . امشب مامان و آبجی هام اومدن با دست پر ، عروس واسه خونه آوردن، یک فرش خیلی قشنگ و ی پرده خوب ، مبل هم که داشتم خلاصه اینکه خونه شکل و جون گرفته اساسی . خیلی خوشحالم . هر چی میرم جلوتر زندگیم داره شکل و اساس خودشو می گیره 

اما و اما و اما که بهترین اتفاق ممکن اینکه از همیشه شاد تر هستم . شادی که با بودن بعضی ها  و بعضی تابو شکنی ها ( کوهنوردی و طبیعت گردی ) اتفاق افتاد . لبخند بعضی ها غوغا بپا می کنه . بیمار خنده میشی. چه مریضی خوبیه این  

باز هم در مورد این شادی می نویسم .

 


برچسب‌ها: کافی چی، غوغای لبخند
نویسنده: مسعود
تاریخ: دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت: 10:27 ب.ظ

ماجرا از این قرار که حدود سه هفته پیش پای صاحبخانه محترم بنده از روی بلوک جوی آب با ارتفاع حدودا 20 سانتی متر سُر میخوره که در پی این اتفاق تاندول و مینسیک پا پاره میشه و پای مبارک رو گچ میگیرن ، هفته بعدش با من تماس گرفت که خونه رو تخیلیه کنم حال بماند که من قرار به تمدید داشتم . اوج داستان همزمانی این اتفاق به نزدیکی سررسید خونه بود  یعنی 5 شهریور.

اولین موضوعی که بعد این تماس به ذهنم خطور کرد این بود که با یک مرور کوچیک به این نتیجه رسیدم که من هر وقت پول لازم دارم ، پول نیست

معضل خونه هم یکی از مشکلات اساسی شده، قیمت خونه ها خیلی رفته بالا. امروز رفتم چندتا خونه دیدم حالم خراب شد.

کلا این موضوع تلنگری در من ایجاد کرد به فکر سرمایه گذاری باشم و شغل دومی واسه خودم راه بندازم، علت دوم این تصمیم هم اینکه پس انداز پول در بانک یکی از بیهوده ترین کارهاست . البته که فعلا پولی نیست تا چند ماه دیگه که ببینم خدا چی میخواد .

امشب همینطور که من نگران خونه هستم یک اشتباه دیگه هم کردم اونم اینکه اخبار شبکه یک نگاه کردم

کلا خبرهای ضد و نقیض ، از یک طرف خبر بمب یمن پخش کرده بعد مسئوله میگه ما تمام سعی مون میکنیم یمن از این وضعیت در بیارم الان دیگه یمنی ها هم از ما بهترن ، خبر بعدی استخدام مجدد بازنشسته های آموزش و پرورش به علت کمبود نیروی انسانی !!!!!!!!!!   یکی بیاد منو نجات بده

در همین راستا خبر سوم گریه و زاری پیرمرد تُرک نشون می داد که میگفت شرمنده زن و بچه ام شدم  ، یا اون یکی میگفت 5 فوق لیسانس بیکار تو خونه دارم،  فکر کنید 5 نفر با تحصیلات تکمیلی  اما بیکار

حالا کلاه خودتون قاضی کنید .

خلاصه که مملکت گل وبلبلی داریم 


برچسب‌ها: سرمایه گذاری
نویسنده: مسعود
تاریخ: جمعه 19 مرداد 1397 ساعت: 09:35 ب.ظ

چند روزی هست که دنبال یک موضوع جدید برای نوشتن می گردم . البته باید این نکته بگم که کلا نوشته های اینجا تماما در لحظه از ذهن به زبان و در نهایت اینجا ثبت میشه  و امروز در مورد ارتباط من با بچه ها می نویسم اونم به خاطر یک عدد آوای دوست داشتنی 

کلا من ارتباطم با بچه ها خوبه و بخوام بهتر بگم اتفاقی که  رخ داده اینکه من چند سالی هست کودک درونم زنده شده قبلنا اینطوری نبود 

همنطور که قبلا گفتم از دل گروه کوهنوردی یک جمع دوست داشتنی اومده بیرون که اخر هفته ها رو با هم می گذرونیم . این هفته هم به بوژان نیشابور رفتیم منطقه با صفا و خوش آب و هوایی هست در این جمع کوچیک که الان دیگه شکل جمع خانوادگی گرفته چند بچه هم هستند . کلا  وظایف من در این جمع به دو بخش عمده تقسیم میشه یک سرگرم کردن بچه ها و دوم ظرف شستن 

بین این دختر بچه ها یک عدد آوای دوست داشتنی هست که من دلم واسش تاپ تاپ میکنه اینقدر این دختر شیرین و دوست داشتنی هست که نگو 

هفته قبل که بیرون بودیم وسایل بازی شو اورده بود و من باهاش بازی میکردم . 8 سال سن داره این جیگر ، عکسشو پایین میذارم . در مسیر برگشت گفت مسعود میشه بیا عقب بشینی منم با روی باز رفتم عقب و دیدم کتاب داستانشو اورده که برام بخون ، داستان روباه دم بریده ، خرس و زنبور  و  چند قصه دیگه ، هیچی دیگه تا وسطای مسیر من واسش قصه ها رو خوندم باز چندتا شو خودش خوند برام . بعد سوال کردیم در مورد  قصه ها از همدیگه ، که مثلا نتیجه فلان داستان چی بود ، یا از وسط قصه سوال میکردیم از هم 

دیروز که اومده بودن دنبالم یک کتاب داشت به اسم قصه های شاهنامه  که 124 صفحه بود و قصه های مختلف که براش بخونم ، اما این سری که فرصت نشد چون وقتی رسیدیم گرم بازی با بچه ها دیگه شد اما دفعه بعد براش میخونم . 

این نوع رابطه ها واسه من زیاد رخ داده تا بحال، چه تو خانوداه خودم ( مثلا ویدا وقتی حدودای 12 سالش بود یک بار منو آرایش کرد ) و چه با بچه های دیگران . 

اینجا دو تا لینک از پست های اینستا خودمو که در این مورد هست میذارم ، برید و بخونید 

دختر همسایه ای بنام یسنا 

خانم آنیتا خانم 

کلا ارتباط با بچه ها سخت نیست اگه بتونی بخندونیشون ، اونم فقط لازمه یکم جذابیت به خرج بدیم در بیان حرفامون و البته چهره  هم در مورد من اثر گذار هست 


عکس آوای دوست داشتنی 


برچسب‌ها: بچه ها، آوا
نویسنده: مسعود
تاریخ: دوشنبه 15 مرداد 1397 ساعت: 10:29 ب.ظ

یکی از معضلات  من اینکه اکثر اوقات فراموش میکنم که نهار بخورم  و این به خاطر شرایط کاری من هست . البته مقصر نمیشه شرایط کار دونست خودم ترجیحم اینکه با خیال جمع نهار بخورم ذهنم که درگیر کار باشه نمیتونم ( یعنی غذا بهم نمیچسبه ) . از طرف دیگه نمیتونم غذای بیرون بخورم ، چون اکثر این کترینگ ها غذاهایی با ظاهر خوب اما فاقد ارزش غذایی دارند. چوب این داستان هم خوردم ، بعضی شبا که میام خونه  دل درد عجیبی منو میگیره که نگو، در حد اینکه اشک منو در میاره !!!  عامل این داستان هم خوردن غذای بی کیفیت بیرونه 

من زیاد کار میکنم  مثلا تازه الان نیم ساعته برگشتم خونه و توی مسیر داشتم به این فکر میکردم کشک و بادمجون درست کنم باز به این فکر کردم که نه ماکارانی درست کنم اما همین که پامو خونه گذاشتم تمام این فکرها پرید . این ی مشکل قدیمیه واسه امروز و دیروز نیست . 

حالا من موندم اینو میشه گذاشت به حساب تنبلی ، کمبود وقت و یا چیز دیگه ای ؟ 

زندگی مجردی این مشکلات هم داره دیگه، شبا که میام خونه با خودم میگم بسه دیگه بیا برو زن بگیر(به علت این دست مسائل و افت انرژی و البته تنهایی ( این سن و سال میطلبه که یکی باشه که طبق معمول نیست! و من واقعا نمیدونم تا کی میخواد همینجوری باشه ) ) ، صبح که انرژِی بر میگرده با خودم میگم شکر خوردی  ( سکه چهار میلیونی ) 

کلا یک حالت کشسانی پیدا کردم هی بین این دو تا کش میام از این ور به اون ور 

هفته پیش هم که خواهران و دومادهای عزیز منو دوره کردن که بیا ازدواج کن ، مورد معرفی میکردن که منم در ی حرکت از پیش تعریف شده ی خرج شام 238000 تومنی به پاشون انداختم   



برچسب‌ها: معضلات مجردی
نویسنده: مسعود
تاریخ: دوشنبه 8 مرداد 1397 ساعت: 07:53 ب.ظ


اگه اینجا رو میخونی البته امیدوارم که بخونی 

میخواستم بگم  من هنوز منتظر خبر از دختر ترمه فروش هستم 

یهو اومدی و یک دفعه محو شدی ! ! ! 

 


برچسب‌ها: دختر ترمه فروش
نویسنده: مسعود
تاریخ: جمعه 15 تیر 1397 ساعت: 09:30 ب.ظ

یکی از مشکلات قدیمی من این بود که  شادی رو نمی تونستم تعریف کنم  و چیزی که براش تعریفی نداشتم امکان قبول کردنش برام سخت بود . روزها وشب ها گذشته و تغییرات خیلی زیادی کردم . الان که فکر میکنم واقعا نیاز نیست برای خیلی از مسائل تعریفی  کرد . برای نمونه همین شاد بودن 

میشه خیلی راحت شاد بود . میشه راحت خندید . قرار نیست کسی باشه حتما . گوش دادن به یک موزیک خوب میتونه عامل شادی باشه . خوردن یک لیوان چایی و یا نسکافه و خیلی باکلاسش یک فنجان قهوه با خیال آسوده خودش به تنهایی میتونه عامل شاد بودن باشه .

خیلی ها هستند که درونی شاد اند اما نمیتونن بروز بدن . این هم کاری نداره . قرار نیست شاد بودن شکل و اساس خاصی داشته باشه . برای مثال من ده سال پیش  در گفتگو های دونفره یا چند نفره  تنها حرفهایی که میزدم بله و خیر بود که خیلی وقتها حتی این دو کلمه رو به زبون نمی آوردم تا چوبش رو  خوردم . بعد به خودم قول دادم که حرف بزنم . و این کار بدون هیچ اصولی شروع کردم و اینقدر حرفهای چرتی رو گفتم که الان به این نقطه رسیدم که اگه قرار باشه در مورد یک موضوع خاص صحبت کنم ساعتها توانایی شو دارم . ابراز شاد بودن هم همینه ، وقتی تو جمع هستم می خندم به کوچیک ترین چیزها و خود این خنده به راحتی روی جمع اثر گذار هست. 

الان که دارم می نویسم دارم می رقصم   شاید عجیب باشه اما اصلا عجیب نیست . 

سعی کنید به زندگی تون آرامش بدید بعد اینکار همه چیز درست میشه 

برای بدست آوردن آرامش یکی از روشها اینکه همه چیزو سر جای خودش تعریف کنید . کار ، تفریح ،خانواده ، دوستان ، ورزش ، و همه چیز . دقت خاصی به زمان کنید و تقسیم بندی کنید. اگه قرار در طول روز 8 ساعت کار کنید تمرکزتون روی کار باشه و هر اتفاقی که تو این هشت ساعت افتاده رو بعد تموم شدن وقتش پشت سر بذارید و به مرحله بعدی برید . مرحله بعدی میتونه هر چیزی باشه ، استراحت ، ورزش ، وقت گذرونی با خانواده  و هر چیز دیگه ای . واقعا نیاز نیست ناراحتی کاری  رو به خونه کیشد  . قرار نیست واسه همه مشکلات و شرایط حرف بزنید. به ذهن تون وقت بدید ، خیلی با مشکلات شلوغش نکنید . گناه داره طفلی 

 واسه تک تک روزهای هفته تون برنامه داشته باشید . خیلی مقید به برنامه  هم نباشید مثلا 20 درصد امکان تغییر رو در نظر بگیرید .  اینو به این خاطر میگم که هر اتفاقی امکان رخ دادنش هست و اگر اینو در نظر بگیرید ناراحتی کمتری نصیبتون میشه و ناراحتی کمتر برابر با شادی بیشتر 

وقتی آرامش داشته باشی میتونی شاد هم باشی . سعی کنید در همه شرایط بخندید . ی حرکت باحال اینکه با صدای بلند بخندید . در جمع های شلوغ بخندید. قبل این کارا توی اتاقتون به تنهایی بخندید . برید جلوی آینه و بخندید . ترس و واهمه ناراحتی دیگران از اینکه شما زیاد میخندی رو نداشته باشید. 

خندیدن کاری که همه دوست دارند انجام بدهند اما زندگی رو اینقدر سخت گرفتن که نه خودشون می خندن و عجیب براشون که دیگران بخندند .

کاری که دوست دارید رو انجام بدید هر چی که هست به عواقبش هم فکر نکنید. من قبلنا خونه بابا دوست داشتم اهنگ با صدای بلند گوش بدم اما سر وصدای بابا در میومد اینقدر این کار کردم که الان دیگه اعتراضی ندارند . اخر اعتراض اینکه میان در اتاق من و در راهرو می بندند  و البته الان همه میدونند که من اینکار  دوست دارم الانم اهنگ درخت ابی داره با صدای بلند پخش میشه ( بی خیال صابخونه دی:)  ).  اینو گفتم تا به این نکته اشاره کنم با شرایطی که دارید بیشترین لذت ممکن برای خودتون فراهم کنید. خیلی سخت نگیرید که حتما باید فلان و فلان شرایط باشه تا مثلا من حال کنم . یاد بگیریم از داشته هامون بیشترین استفاده و لذت رو ببریم . 

میشه به شادی رسید خیلی هم ساده است . فقط سعی کنید در ساده ترین حالت ممکن به شرایطی که دارید نگاه کنید .  

در بدترین شرایط همیشه شاد باشید. انسان موجودی که در بدترین شرایط خودشو وفق میده ، اینو منفی نبینید بلکه مثبت نگاهش کنید . نقطه مقابلش اینکه انسان پتانسیل لازم و کافی رو برای این زندگی داره . 

قوی باشید و قوی بمانید . 


راستی اهنگ های جدید رضا صادقی هم خیلی باحال هستند حتی  اهنگ بی تو که مضمون ناراحت کننده ای داره  اما حتی این اهنگ هم شما رو وادار به تبسم میکنه. 

همین دیشب داشتم به یکی از عزیزان میگفتم که اگر اهنگ غمگین گوش میکنی اونایی رو گوش کن تو رو به تبسم وادار کنه ، اما این تبسم  از کجا میاد؟  ما اهنگ که گوش میدیم در واقع داریم مرور خاطره میکنیم با اون اهنگ ( چه اهنگ شاد و چه غمگین ) با در نظر گرفتن این موضوع میشه گفت  حتی در بدترین خاطرات  هم مسلما لحظات شادی وجود داشته 

شاد باشید وشادی رو منتقل کنید 

این پست رو بخاطر همون عزیزی که بالا اشاره شد نوشتم . 


برچسب‌ها: زندگی، شادی، خندیدن
نویسنده: مسعود
تاریخ: چهارشنبه 6 تیر 1397 ساعت: 01:12 ق.ظ

پیرو پست های قبلی که در خصوص کوهنوردی بود می تونم به این اشاره کنم ک با افرادی آشنا شدم با ی جمع کوچیک از نزدیک تعداد 500 نفر عضو این گروه که خیلی خوبند .  گروهی شامل افراد متاهل و مجرد 

وقت میگذرونیم و شادیم با هم ، شوخی میکنیم ، سربه سر میذاریم ، می خندیم ، دور هم جمع میشیم ، شام میریم تو پارک میخوریم ( اتفاقی که سالها بود برای من اتفاق نیافتاده بود ) با هم فوتبال می ببینیم ، من و دو تا دیگه از مجردهای دیگه می مونیم و با عشق ساعت دو صبح ظرف می شوریم و جارو می کنیم . قرار های بعدی رو با هم ست می کنیم ، دیشب کلی خوش گذشت ،  جمعه قرار کوه داریم ، پنجشنبه قرار تولد داریم ، راستی واسه سارا خانم عزیزمون با سن 8 سال چی میشه به عنوان کادو خرید ، لطفا راهنمایی کنید 

خیلی خوشحالم چون این روزها دارم چهره واقعی زندگی لمس می کنم . علت این فاصله نبست به پست قبلی هم همینه .

من همیشه دنبال همچین جمعی بودم ، الان زمانش رسیده ، الان که کم کم دارم میرسم به سی سالگی ، قبل که این اتفاق نمی افتاد دلیلش این بود که وقتش نرسیده بود . اما الان رسیده ، خوشحالم که واسه تک تک روزهای هفته ام برنامه دارم ، خوشحالم که برای روزهای آخر هفته ام هم برنامه ای دارم . 

خوشحالم از اینکه دیگه مثل قدیما بطالت زمان حس نمیکنم . 

زندگی سخته اما خوشحالم، خوشحالم از اینکه یاد گرفتم ، هیچ وقت هم دیر نیست 

من تمام سعی میکنم که این جمع حفظ بشه و همیشه پایدار باشه 


در مورد شرایط اقتصادی هم به گفتم ی مثال بسنده می کنم که با این قیمت های جدید سیگار می تونم به این نکته اشاره کنم که من از طریق علم بورژاو نشدم اما از راه سیگار الان تو طبقه بورژاوزی مملکت هستم ،           همه با هم غرق در قهقرا 



برچسب‌ها: بهتر از آب روان
نویسنده: مسعود
تاریخ: سه‌شنبه 22 خرداد 1397 ساعت: 12:42 ق.ظ

امشب داشتم خونه رومرتب میکردم که یکی از سررسیدهامو دیدیم ، این سررسید کلا شامل اطلاعات کاری هست و دیگه بدردم نمیخورد میخواستم بندازم دور که یکهو صفحه ای باز شد که چندتا یادداشت قدیمی رو دیدم که اینجا مینویسم ، سعی میکنم این یادداشت ها پیدا بشن  و اینجا ثبت کنم

یادداشت اول ؛

این روزها با تمام خستگیها اما انرژی هست، زندگی در مشهد قبول کردم، زندگی اینجا فقط مثل دوی مارتن می مونه، باید بدوی، سرعت هم زیاده 


یادداشت دوم ؛ 

از یک وقتی به بعد موزیک گوش دادن میشه تنها راه شکستن سکوت، سوکتی که برای بعضی افراد در نوجونی لذت بخش ترین اتفاق ممکن بود اما در جونونی اونها عذاب آورترین ، من جز این دسته هستم 

جوانی یعنی تکاپو، یعنی گم کردن زمان 

یعنی تلاش و تلاش  ، تلاش واسه جمع کردن تجربه 


یادداشت سوم؛ 

باید یک مسلسل بخرم بذارم روی حالت تک تیر ( البته اگه داشته باشه ، نمیدونم) بعد تک تک چیزهایی که دوست ندارم نشونه بگیرم و با تیر بزنم . وقتی ولو شدن برم بالا سر هر کدوم، همراه با لبخند بر لب تیر خلاصی حرومشون کنم، شاید اینطوری وقت پیدا کنم و به کارهایی که دوست دارم برسم، برم سراغ آدمهایی که دوستشون دارم 

یادداشت چهارم ؛ ناتمام 

بعضی از زمانها نیاز که زندگی آدم خالی از هر گونه کشمکش احساسی باشه ، گرچه این اتفاق شاید به مزاج بعضی ها خوش نیاد اما لازم هست . این روزها اگر خیلی از احساس مایه بذاریم مثل .... 


یادداشت پنجم ؛ شعر 

به دور از هیایو شهر 

به تو می اندیشم 

در میان ذرات برف 

دنبال راه گریزی

به سوی تو می جویم 

ای همه ی خواستن ها 

دست یافتنی شو 


یادداشت ششم ؛ 

وقتی تمام دارایی ، احساسی خاموش باشد ؛ هیچ اتفاق تازه ای به چشم نمی آید.  


یادداشت هفتم ؛ ناتمام 2 


آن همه شوق چه می شود 

گم می شود در پس حرفها، سخن ها 

آه همه شوق چه .....


   1       2       3       4       5       ...       25   
درباره من
ای توئی که مدتی ست با منی و آن که تازه بر این کلبه واژه پای نهادی قرار نوشتن واژه هایی از جنس امید است و برداشت شما خواننده محترم می تواند تا آسمان هفتم تفکرتان باشد
آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 25380
RSS