نویسنده: مسعود
تاریخ: جمعه 15 تیر 1397 ساعت: 09:30 ب.ظ

یکی از مشکلات قدیمی من این بود که  شادی رو نمی تونستم تعریف کنم  و چیزی که براش تعریفی نداشتم امکان قبول کردنش برام سخت بود . روزها وشب ها گذشته و تغییرات خیلی زیادی کردم . الان که فکر میکنم واقعا نیاز نیست برای خیلی از مسائل تعریفی  کرد . برای نمونه همین شاد بودن 

میشه خیلی راحت شاد بود . میشه راحت خندید . قرار نیست کسی باشه حتما . گوش دادن به یک موزیک خوب میتونه عامل شادی باشه . خوردن یک لیوان چایی و یا نسکافه و خیلی باکلاسش یک فنجان قهوه با خیال آسوده خودش به تنهایی میتونه عامل شاد بودن باشه .

خیلی ها هستند که درونی شاد اند اما نمیتونن بروز بدن . این هم کاری نداره . قرار نیست شاد بودن شکل و اساس خاصی داشته باشه . برای مثال من ده سال پیش  در گفتگو های دونفره یا چند نفره  تنها حرفهایی که میزدم بله و خیر بود که خیلی وقتها حتی این دو کلمه رو به زبون نمی آوردم تا چوبش رو  خوردم . بعد به خودم قول دادم که حرف بزنم . و این کار بدون هیچ اصولی شروع کردم و اینقدر حرفهای چرتی رو گفتم که الان به این نقطه رسیدم که اگه قرار باشه در مورد یک موضوع خاص صحبت کنم ساعتها توانایی شو دارم . ابراز شاد بودن هم همینه ، وقتی تو جمع هستم می خندم به کوچیک ترین چیزها و خود این خنده به راحتی روی جمع اثر گذار هست. 

الان که دارم می نویسم دارم می رقصم   شاید عجیب باشه اما اصلا عجیب نیست . 

سعی کنید به زندگی تون آرامش بدید بعد اینکار همه چیز درست میشه 

برای بدست آوردن آرامش یکی از روشها اینکه همه چیزو سر جای خودش تعریف کنید . کار ، تفریح ،خانواده ، دوستان ، ورزش ، و همه چیز . دقت خاصی به زمان کنید و تقسیم بندی کنید. اگه قرار در طول روز 8 ساعت کار کنید تمرکزتون روی کار باشه و هر اتفاقی که تو این هشت ساعت افتاده رو بعد تموم شدن وقتش پشت سر بذارید و به مرحله بعدی برید . مرحله بعدی میتونه هر چیزی باشه ، استراحت ، ورزش ، وقت گذرونی با خانواده  و هر چیز دیگه ای . واقعا نیاز نیست ناراحتی کاری  رو به خونه کیشد  . قرار نیست واسه همه مشکلات و شرایط حرف بزنید. به ذهن تون وقت بدید ، خیلی با مشکلات شلوغش نکنید . گناه داره طفلی 

 واسه تک تک روزهای هفته تون برنامه داشته باشید . خیلی مقید به برنامه  هم نباشید مثلا 20 درصد امکان تغییر رو در نظر بگیرید .  اینو به این خاطر میگم که هر اتفاقی امکان رخ دادنش هست و اگر اینو در نظر بگیرید ناراحتی کمتری نصیبتون میشه و ناراحتی کمتر برابر با شادی بیشتر 

وقتی آرامش داشته باشی میتونی شاد هم باشی . سعی کنید در همه شرایط بخندید . ی حرکت باحال اینکه با صدای بلند بخندید . در جمع های شلوغ بخندید. قبل این کارا توی اتاقتون به تنهایی بخندید . برید جلوی آینه و بخندید . ترس و واهمه ناراحتی دیگران از اینکه شما زیاد میخندی رو نداشته باشید. 

خندیدن کاری که همه دوست دارند انجام بدهند اما زندگی رو اینقدر سخت گرفتن که نه خودشون می خندن و عجیب براشون که دیگران بخندند .

کاری که دوست دارید رو انجام بدید هر چی که هست به عواقبش هم فکر نکنید. من قبلنا خونه بابا دوست داشتم اهنگ با صدای بلند گوش بدم اما سر وصدای بابا در میومد اینقدر این کار کردم که الان دیگه اعتراضی ندارند . اخر اعتراض اینکه میان در اتاق من و در راهرو می بندند  و البته الان همه میدونند که من اینکار  دوست دارم الانم اهنگ درخت ابی داره با صدای بلند پخش میشه ( بی خیال صابخونه دی:)  ).  اینو گفتم تا به این نکته اشاره کنم با شرایطی که دارید بیشترین لذت ممکن برای خودتون فراهم کنید. خیلی سخت نگیرید که حتما باید فلان و فلان شرایط باشه تا مثلا من حال کنم . یاد بگیریم از داشته هامون بیشترین استفاده و لذت رو ببریم . 

میشه به شادی رسید خیلی هم ساده است . فقط سعی کنید در ساده ترین حالت ممکن به شرایطی که دارید نگاه کنید .  

در بدترین شرایط همیشه شاد باشید. انسان موجودی که در بدترین شرایط خودشو وفق میده ، اینو منفی نبینید بلکه مثبت نگاهش کنید . نقطه مقابلش اینکه انسان پتانسیل لازم و کافی رو برای این زندگی داره . 

قوی باشید و قوی بمانید . 


راستی اهنگ های جدید رضا صادقی هم خیلی باحال هستند حتی  اهنگ بی تو که مضمون ناراحت کننده ای داره  اما حتی این اهنگ هم شما رو وادار به تبسم میکنه. 

همین دیشب داشتم به یکی از عزیزان میگفتم که اگر اهنگ غمگین گوش میکنی اونایی رو گوش کن تو رو به تبسم وادار کنه ، اما این تبسم  از کجا میاد؟  ما اهنگ که گوش میدیم در واقع داریم مرور خاطره میکنیم با اون اهنگ ( چه اهنگ شاد و چه غمگین ) با در نظر گرفتن این موضوع میشه گفت  حتی در بدترین خاطرات  هم مسلما لحظات شادی وجود داشته 

شاد باشید وشادی رو منتقل کنید 

این پست رو بخاطر همون عزیزی که بالا اشاره شد نوشتم . 


برچسب‌ها: زندگی، شادی، خندیدن
نویسنده: مسعود
تاریخ: چهارشنبه 6 تیر 1397 ساعت: 01:12 ق.ظ

پیرو پست های قبلی که در خصوص کوهنوردی بود می تونم به این اشاره کنم ک با افرادی آشنا شدم با ی جمع کوچیک از نزدیک تعداد 500 نفر عضو این گروه که خیلی خوبند .  گروهی شامل افراد متاهل و مجرد 

وقت میگذرونیم و شادیم با هم ، شوخی میکنیم ، سربه سر میذاریم ، می خندیم ، دور هم جمع میشیم ، شام میریم تو پارک میخوریم ( اتفاقی که سالها بود برای من اتفاق نیافتاده بود ) با هم فوتبال می ببینیم ، من و دو تا دیگه از مجردهای دیگه می مونیم و با عشق ساعت دو صبح ظرف می شوریم و جارو می کنیم . قرار های بعدی رو با هم ست می کنیم ، دیشب کلی خوش گذشت ،  جمعه قرار کوه داریم ، پنجشنبه قرار تولد داریم ، راستی واسه سارا خانم عزیزمون با سن 8 سال چی میشه به عنوان کادو خرید ، لطفا راهنمایی کنید 

خیلی خوشحالم چون این روزها دارم چهره واقعی زندگی لمس می کنم . علت این فاصله نبست به پست قبلی هم همینه .

من همیشه دنبال همچین جمعی بودم ، الان زمانش رسیده ، الان که کم کم دارم میرسم به سی سالگی ، قبل که این اتفاق نمی افتاد دلیلش این بود که وقتش نرسیده بود . اما الان رسیده ، خوشحالم که واسه تک تک روزهای هفته ام برنامه دارم ، خوشحالم که برای روزهای آخر هفته ام هم برنامه ای دارم . 

خوشحالم از اینکه دیگه مثل قدیما بطالت زمان حس نمیکنم . 

زندگی سخته اما خوشحالم، خوشحالم از اینکه یاد گرفتم ، هیچ وقت هم دیر نیست 

من تمام سعی میکنم که این جمع حفظ بشه و همیشه پایدار باشه 


در مورد شرایط اقتصادی هم به گفتم ی مثال بسنده می کنم که با این قیمت های جدید سیگار می تونم به این نکته اشاره کنم که من از طریق علم بورژاو نشدم اما از راه سیگار الان تو طبقه بورژاوزی مملکت هستم ،           همه با هم غرق در قهقرا 



برچسب‌ها: بهتر از آب روان
نویسنده: مسعود
تاریخ: سه‌شنبه 22 خرداد 1397 ساعت: 12:42 ق.ظ

امشب داشتم خونه رومرتب میکردم که یکی از سررسیدهامو دیدیم ، این سررسید کلا شامل اطلاعات کاری هست و دیگه بدردم نمیخورد میخواستم بندازم دور که یکهو صفحه ای باز شد که چندتا یادداشت قدیمی رو دیدم که اینجا مینویسم ، سعی میکنم این یادداشت ها پیدا بشن  و اینجا ثبت کنم

یادداشت اول ؛

این روزها با تمام خستگیها اما انرژی هست، زندگی در مشهد قبول کردم، زندگی اینجا فقط مثل دوی مارتن می مونه، باید بدوی، سرعت هم زیاده 


یادداشت دوم ؛ 

از یک وقتی به بعد موزیک گوش دادن میشه تنها راه شکستن سکوت، سوکتی که برای بعضی افراد در نوجونی لذت بخش ترین اتفاق ممکن بود اما در جونونی اونها عذاب آورترین ، من جز این دسته هستم 

جوانی یعنی تکاپو، یعنی گم کردن زمان 

یعنی تلاش و تلاش  ، تلاش واسه جمع کردن تجربه 


یادداشت سوم؛ 

باید یک مسلسل بخرم بذارم روی حالت تک تیر ( البته اگه داشته باشه ، نمیدونم) بعد تک تک چیزهایی که دوست ندارم نشونه بگیرم و با تیر بزنم . وقتی ولو شدن برم بالا سر هر کدوم، همراه با لبخند بر لب تیر خلاصی حرومشون کنم، شاید اینطوری وقت پیدا کنم و به کارهایی که دوست دارم برسم، برم سراغ آدمهایی که دوستشون دارم 

یادداشت چهارم ؛ ناتمام 

بعضی از زمانها نیاز که زندگی آدم خالی از هر گونه کشمکش احساسی باشه ، گرچه این اتفاق شاید به مزاج بعضی ها خوش نیاد اما لازم هست . این روزها اگر خیلی از احساس مایه بذاریم مثل .... 


یادداشت پنجم ؛ شعر 

به دور از هیایو شهر 

به تو می اندیشم 

در میان ذرات برف 

دنبال راه گریزی

به سوی تو می جویم 

ای همه ی خواستن ها 

دست یافتنی شو 


یادداشت ششم ؛ 

وقتی تمام دارایی ، احساسی خاموش باشد ؛ هیچ اتفاق تازه ای به چشم نمی آید.  


یادداشت هفتم ؛ ناتمام 2 


آن همه شوق چه می شود 

گم می شود در پس حرفها، سخن ها 

آه همه شوق چه .....


نویسنده: مسعود
تاریخ: شنبه 19 خرداد 1397 ساعت: 11:38 ق.ظ

هفته من از جمعه شروع و به جمعه ختم شد . از طبیعت گردی شروع و به طبیعت گردی ختم شد. 

من از تعطیلاتی که اصلا در ذهنم نبود ( مناسبت ها رو فراموش کرده بودم ) نهایت استفاده رو کردم . سه روز طبیعت گردی در طی یک هفته 

طی کردن مسیری بالغ بر حدود 20 کیلومتر که شامل  پیادره روی، کوهنوردی، شنا و شیرجه و خیس شدن ها میشد. 

واقعا حال آدمی دگرگون  میشه ، شب چهارشنبه طبق برنامه از قبل تعیین شده رفتم واسه ثبت نام  و عضویت در گروه گوهنوردی که در پست قبلی گفتم . 

جمعه قبلی ئر منطقه ای به نام کسکک تربت حیدریه بودیم و مقصدمون مقبره ای به نام بی بی کبری بود که در پست قبلی توضیح دادم 

روز 14 خرداد هم به دره ای به نام کفتر دره رفتیم . محلی کاملا وحشی! منظور اینکه خیلی بکر بود. اونجا آبشارهایی خیلی زیبایی داشت و طبیعتش واقعا بکر بود و البته یک جاهایی از مسیر واقعا سخت بود حداقل برای من ، مثلا یک جایی بود که باید روی زمین دراز میکشیدی و از زیر بوته های خوابیده عبور میکردی ، ارتفاع به خدی کم بود که ادم با کوله نمیتونست رد بشه ، عکسهای اینجا رو میذارم در ادامه 

دیروز جمعه هم به حوض های طبیعی آبگرم خیلیل آباد کاشمر ( گوگل کنید حتما ) رفتیم ، منطقه ای فوق العاده . مسیر پیمایش به صورت بود که ابتدا تقریبا یک ساعت باید از کوه بالا و پایین میومدی و بعد به یک درخت در پایین دره میرسیدی از اونجا دو مسیر داشتی ، یک مسیر  به حوضچه ای به نام زوخانه خدا ختم میشد و مسیر دوم به حوض های آبگرم و حوضچه های طبیعی مسیر آبی !  

زوخانه خدا شامل یک آبشار سرپوشیده میشد که باید از داخل آب عبور میکردی و به اونجا میرسیدی 

مسیر دوم علت اصلی رفتن گروه به اون منطقه بود . باید حدود یک ساعت دیگه پیاده روی میکردی تا به حوض های آبگرم می رسیدی، اونجا  چندتا حوض وجود داره که تقسیم بندی کردیم و خانمها از اقایون جدا شدند و هر گروه در یک حوض قرار گرفتیم 

بعد از حدود نیم ساعت دوباره راه افتادیم توی دره و به سمت مسیر آبی !!! حرکت کردیم .

مسیری که باید از داخل آب عبور می کردیم . مسیری شامل حدود 10 الی 12 حوضچه طبیعی بود . آب بعضی جاها تا مچ پا،  بعضی جاها تا زانو و چندتا از آبشار ها هم باید شیرجه میزدی تو آب !!!!! این قسمت شیرجه زدن واقعا عالی بود . حدود سه ساعت و نیم توی مسیر آبی بودیم 

در ابتدای مسیر آبی آقایی به نام آقای زحمتکش حضور داشت که در نوع خودش فوق العاده بود. ما تمام مسیر آبی رو از داخل عبور کردیم ولی ایشون از بالا سر ما و از روی صخره ها اومد!! و چه مهارتی داشت واقعا  و به نوعی راهنمای ما  بود . ایشون کلا اونجا هستند اکثر اوقات تصویرشون میذارم 

برنامه بعدی گروه شمال هست که یک برنامه 4 روزه خواهد بود اما من نمیرم بر  خلاف میل پ

دلیل اصلی اینکه من وارد همچین برنامه هایی شدم اینکه خودمو گم نکنم باز در هیوهای دل آشفته ام 

عکس های کفتر دره 




خلیل آباد - زوخانه خدا 


آبگرم های طبیعی و مسیر آبی 



برچسب‌ها: کوهنوردی، لمس زندگی
نویسنده: مسعود
تاریخ: شنبه 12 خرداد 1397 ساعت: 01:57 ق.ظ

کوهنوردی یکی از بهترین کارهای دنیاست . من علاقه خاصی به طبیعت و طبیعت گردی دارم اما تا به الان شرایطش فراهم نبود برام . 

امروز یعنی دقیقا دیروز( نسبت به ساعت الان ) برای دفعه دومی هست که با یک گروه کوهنوردی همراه میشم. حالا داستان از کجا شروع شد . 

چند هفته پیش ویدا( زندگی من ، برادر زاده )  بهم زنگ زد  و گفت عمو میای بریم کوه!!!! من با اینکه سر پروژه بودم و درگیر حسابی گفتم باشه میام ( من مشهدم گروه تربت حیدریه هستند ) فقط شما خبر قطعی رو بده ، بماند که ایشون کنسل کردند . این اتفاق غروب پنجشنبه ای  بود که رخ داد . منم چون تصمیم گرفته بودم طبیعت گردی کنم همراه آقای میم و خواهر زاده ام به منطقه کلات نادری رفتیم و جای شما خالی بسی خوش گذشت . ما پایین دره  چندین آبشار رو با استفاده از نردبان های فلزی رد کردیم  و با امید به دنبال آبشارهای بعدی ساعتها گشتیم. از دوتا دشت گذشتیم از دوتا صحرا (دی:)  اما ای دل غافل ، جریان آبهایی که میدیدم آب بارش برف زمستون بود.!!!!

بعد کلات که بصورت کاملا خود جوش و بدون هیچ برنامه ریزی خاصی  اتفاق افتاد من یک سفر کاری و تفریحی سه روزه به شهر زیبای یزد هم داشتم . 

ماه مبارک شروع شده بود و  دقیقا روز دوم ماه یعنی جمعه ساعت 15 من در خانه پدری ( تربت ) در خواب ناز بودم که ویدا خانم دوباره تماس گرفتند که عمو یک ساعت دیگه آماده باش که بریم کوه !!!!!! من بعد شنیدن این جمله دقیقا این شکلی شدم ، البته من سریع حاضر شدم و رفتم و با گروه آشنا شدم البته سطحی،  ما رو بردن کنار یک تونل پیاده کردند و دیدم دارن از روی تونل میرن بالا !!! منم همراه شدم. واقعا داشتم از تعجب شاخ در می آوردم . این تونل در مسیر تربت به مشهد هست و من هزاران بار از داخلش رد شده بودم اما از روش نه و وقتی با طبیعت  خدواند مواجه شدم از خوشحالی در پوست خودم جا نمیشدم. دقیقا دو روز قبلش بارون باریده بود و هوا فوق العاده بود . همجا سبز . در مسیر عبور به یک دره رسیدم که یک درخت سرو به تنهایی خود نمایی می کرد ، عالی بود واقعا 

من چون محل کارم مشهد هست و گروه تربت و اینکه به هر حال دوستان و خانواده من هم حضور دارند، و از اون جایی که همیشه دنبال این شرایط بودم حاظرم که هر هفته غروب پنجشنبه  بیام تربت و جمعه با گروه برم . 

واقعا از لحظه ای که پاتو توی طبیعت میذاری زندگی ماشینی و روز مره تو فراموش میکنی و روحت جلا پیدا میکنه 

امروز هم در همون منطقه بودیم البته با فاصله چند کیلومتر، اینجا هم مسیر خوبی داشت مسیری در حدود 10 کیلومتر، تقریبا یک ساعت اول پیاده روی معمولی بود تا رسیدیم به یک دره اونجا گروه صدو  چند نفری ! تقسیم به دو گروه شدند، گروه اول همون مسیر ساده رو تا یک امام زاده طی کردند و ما هم مسیر دوم یعنی کوهنوردی و سنگ نوردی، مسیر طاقت فرسایی بود و نفس گیر، در ابتدای مسیر دوم با دومین شاهکار طبیعت مواجه شدیم یعنی دیدن یک قوچ کوهی در بالاترین قله اون محدوده و اقعا زیبا بود، عکس شو اینجا میذارم، فوق العاده بود 

نکته اخر این طبیعت گردی، بودن یک آقایی بنام امیر بود ، ( دایی دوست من ) بعد از افطاری در امام زاده و در مسیر برگشت (مهتاب نوردی) ایشون هنر نمایی کردند، خوندن و همه رو شاد کردند بطوری که همه، عضلات صورتشون از شدت خندیدن بطور خیلی مشهودی درد گرفته بود . 

بودن آدما ها رو آخر از همه مسائل دیگه مطرح کردم چون به نظرم طبیعت به تنهایی حالمون خوب میکنه 

زندگی یعنی طبیعت 

همینطور که دارید به این عکسها بخصوص قوچ نگاه میکنید یک سری با سایت دهلچی   بزنید و آهنگی در صفحه باز شده براتون میاد دانلود و گوش کنید . سایت دهلچی سایت مفید در مورد موسیقی هست. امیداورم خوشتون بیاد . 

عکس قوچ کوهی 

اینم عکس زوم شده قوچ که اینستا گذاشتن 

عکس سرو


برچسب‌ها: کوهنوردی
نویسنده: مسعود
تاریخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 01:04 ق.ظ

ملّتی که تاریخ خود را نداند، محکوم به تکرار آن خواهد بود.

کتاب بسیار مفید هست 

داستان در مورد مرزعه ای از حیوانات هست که از شرایط ایجاد شده توسط انسان ها خسته شده و به خواسته یکی از خوک های پیر تصمیم به شورش یا انقلاب می کنند 

علت اصلی این شورش رسیدن به عدالت اجتماعی و برابری هست . این اتفاق می افته و مزرعه به دست حیوانات می رسد. انسان ها چند بار سعی میکنند که مرزعه رو پس بگیرند اما موفق نمی شوند . 

پس از پیروزی، حیوانات هفت اصل رو مشخص می کنند اما به مرور زمان این هفت اصل تحریف می شود . چه تحریفی !!!!!!!

نکته ای که وجود داره اینکه بعد از مدتی اون برابری بین حیوانات از بین میره و خوک ها به دلیل هوش بیشتر مسئول و همکاره مزرعه می شوند چرا که دیگر حیوانات نه تمایل و نه توان آموختن الفبا و به موازات آن خواندن و نوشتن رو یاد نمی گیرند و این بزرگترین نقص حیوانها بجز خوک ها می شود . 

 در این حین خوکها از بی سوادی ملتشون استفاده می کنند و بعد از هر اتفاق ناگواری توجیهات مناسبی رو باز میکنند که به راحتی در مخیله سایرین ثبت میشه . 

حیوانها مخالف ارتباط با انسانها بودند اما به مرور پای انسانها به مزرعه باز میشه و چه بسا خوک ها شبیه انسان ها میشند . 

با این داستان به راحتی میشه همزاد پنداری کردو نمودش رو توی زندگی خودمون به راحتی دید و درک کرد. 

چه بهتر که فکر کرد و این شرایط دونست .

پیشنهاد میکنم حتما این کتاب بخونید 

از لحاظ زمانی که باید صرف خوندن این کتاب کنید همینقدر میگم واسه منی که کند خوان هستم و البته از روی فرصت و حوصله می خونم تقریبا 5 روز طول کشید !!!! اما واسه ادم اهل کتاب شاید 2 روز هم طول نکشه 

البته که مدت زمان خوندن کتاب مهم نیست ، اصل خوندن کتاب هست که واقعا از هر کاری که فکر میکنیم بهتره 


برچسب‌ها: کتاب
نویسنده: مسعود
تاریخ: یکشنبه 6 خرداد 1397 ساعت: 06:37 ب.ظ

در زندگی لحظه هایی هست که بین این دو واژه می مونی 

بطور مثال در ارتباط های دوستانه که بعضا به ارتباط های کاری ختم میشه 

من ی همکاری دارم که قبل از اینکه همکار باشه دوست منه ، البته که از تمامی جهات کاملا با هم متفاوتیم . شاید به نوعی میشه گفت که هیچ وجه اشتراکی نداریم بماند که واسه خودم  سواله چطور این دوستی  شکل گرفته ؟!!!  ( در واقع دوست مشترکی که مرور  مشترک بودنش خط میخوره ) 

مهم ترین عامل در دوستی های بلند مدت ، احترام به حرمت دوستی هست . که در مورد اخیر این حرمت زیر پا گذاشته شده و علت این اتفاق شاد کردن جمع های دوستانه بود.!!!  البته تمام کسانی که منو میشناسنن میدونند که من آدمی نیستم که بخوام با تخریب شخص دیگه ای در شکل سخره گرفتن باعث شادی جمع بشم . حالت بعدی این شادی در اکثر اوقات چیزی که من خیلی ازش بدم میاد یعنی کل کل . من اصلا اهل این دو مورد نیستم 

دوستم اینجا با نام آقای میم معرفی میکنم 

توجیح آقای میم اینکه چون ما دو نفر سنمون نزدیک به هم هست و بقیه بچه ها ازداوج کرده، زن و زندگی دارند در نتیجه من واسه شاد کرن جمع با تو شوخی میکنم !!!!!!!!!!! ای خدا  

که این توجیح باعث از بین رفتن حرمت دوستی شده و عواقبش به کار من هم سرایت کرده 


من به شخصه مواجهه با مسائل ترجیح میدم اما در مورد آقای میم تا به امروز از روش مقابله استفاده کردم و واقعا پشیمون هستم 

ما شبیه دو نفر هستیم که با هم مشکل دارند اما حاضر به صحبت نیستند . البته من ادم گفتگو محور هستم اما آقای میم به هیچ وجه  !  علت این موضوع هم مجرد بودن من و اینکه ایشون میتونن با من شوخی کنند، هست و در پی  این موضوع نمیشه باهاش جدی صحبت کرد چون سریع جبهه میگیره !!!!!!!!!! 

از اونجایی که آقای میم همکار من هم هستند و الویت این روزها و این سن و سال من کار هست در نتیجه به این نقطه رسیدم که با ایشون از راه مواجهه وارد مذاکره بشم ، مذاکرات 1+1 

باید لیستی از تمام شرایط کاری از لحاط نوع رفتار و کردار ، پوشش ، ساعات کاری، درصد دریافتی دستمزد پروژه ، نحوه و هزینه اسکان، درصد هزینه های روزمره و خیلیی مسائل دیگه رو یادداشت و بصورت کاملا رسمی ثبت بشه ،  باهاش صحبت میکنم و شرایط خیلی محترمانه بهش توضیح میدم و بعد خودش باید تصمیم بگیره که از لحاظ کاری ادامه بدیم یا نه ، من واقعا نمیخوام این موضوع به دوستی ما لطمه بزنه 

البته ایشون از لحاظ کاری در یکی از شاخه های حرفه کار ما تجربه بسیار مفیدی داره .و البته سرعت کار کردنش هم خیلی خوب اما و صد اما  ....

امیدوارم این روش جواب بده ، خسته شدم از تمام این خاله زنگ بازی ها 

در آینده در مورد آقای میم بیشتر می نوسیم 


برچسب‌ها: آقای میم
نویسنده: مسعود
تاریخ: جمعه 4 خرداد 1397 ساعت: 01:19 ب.ظ

"وقتی به دنیا می آییم ، گویی قراردادی را برای تمام زندگی امضا می کنیم . اما یک روز می آید که از خودمان می پرسیم کی آنرا بجای ما امضا کرده است ؟ " 

جمله کلیدی کتاب بینایی و به نظر من این سوال برای همه ماها در طول زندگی در ذهنمون شکل میگیره و باید بهش جواب بدیم 

شدیدا پیشنهاد میشود این دو کتاب رو مطالعه کنید . در خلاصه داستان رمان کوری آمده است :

"داستان از ترافیکِ یک چهارراه آغاز می‌شود. رانندهٔ اتومبیلی به‌ناگاه دچار کوری می‌گردد. به فاصلهٔ اندکی، افراد دیگری که همگی از بیماران یک چشم‌پزشک‌اند، دچار کوری می‌شوند. پزشک با معاینهٔ چشم آن‌ها درمی‌یابد که چشم این افراد کاملاً سالم است، اما آن‌ها هیچ‌چیز نمی‌بینند. جالب آن است که برخلاف بیماری کوری، که همه‌چیز سیاه است، تمامی این افراد دچار دیدی سفید می‌شوند."

رمان بینایی هم در ادامه همین داستان منتشر شده است که من امروز تونستم تمومش کنم .

بینایی در مورد روز انتخابات هست و داستان از صحنه یک ستاد انتخاباتی آغاز میشود و اینطور ادامه پیدا میکند که در ساعات اولیه کسی برای رای دادن حاضر نمیشود و در روز بعد 80 درصد مردم رای سفید به صندوق ها انداخته اند و بعد از این اتفاق واکنش های دولت در این خصوص خواندنی هست و ... 

از لحاظ ترجمه هم باید بگم که من کتاب کوری با ترجمه بسط الشیخ  انتشارات فرهانی خوندم بد نبود ام چندگی به دل نمیزد . و کتاب بینایی را با ترجمه اسدالله امرایی انتشارت مروارید خوندم ترجمه خیلی خوبی بود به نظرم 

بازم پیشنهاد میکنم این کتاب ها رو بخونید چرا که هر دوی کتابها با شرایط قالب بر زندگی ما ایرانی ها سنخیت دارد . 

راستی یک سوال نظرتون در مورد کتاب جهان هولوگرافیک از مایکل تالبوت اینجا بنویسد . دو به شک هستم برای خوندش 


برچسب‌ها: کتاب
   1       2       3       4       5       ...       24   
درباره من
ای توئی که مدتی ست با منی و آن که تازه بر این کلبه واژه پای نهادی قرار نوشتن واژه هایی از جنس امید است و برداشت شما خواننده محترم می تواند تا آسمان هفتم تفکرتان باشد
آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 24804
RSS