نویسنده: مسعود
تاریخ: سه‌شنبه 16 آبان 1391 ساعت: 11:05 ب.ظ

خاکستر ناگفته هایم روشن شد

دودمان را به آتش کشید

دیگر تعلقی نیست

دیگر آرامشی نیست

............................................

بیایند با تو از امیدی سخن گویند برای آینده ای که هیچ تصوری برایش نداری چرا که حالت (اکنون را گویم که گذشت ) آکنده از سکون و دلمردگی شود. درگیر روزمرگی شوی تا فراموش کنی جمعی آدم مادی نگر  به دورت حلقه ای زده اند 


به جایی می رسی که دیگر می مانی برای کدامین دردت سکوت کنی



درباره من
ای توئی که مدتی ست با منی و آن که تازه بر این کلبه واژه پای نهادی قرار نوشتن واژه هایی از جنس امید است و برداشت شما خواننده محترم می تواند تا آسمان هفتم تفکرتان باشد
آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 25380
RSS