نویسنده: مسعود
تاریخ: پنج‌شنبه 25 آبان 1391 ساعت: 12:56 ق.ظ



تنها خدا شاهد است و خود من ، که از همان نخستین روز تولدم پستان مادرم با سرشکی شیرین که امیدواران به زندگی شیرش مینامند به بخت سیاه من میگریست ...

بنا بر این تصادفی نیست اینکه من ایمان دارم که بدبختی من یک امر تصادفی نیست ...


...واز همان وقتها ... همانوقتها که تک و تنها ، در بستر غم آلود بیابانها ، در کلبه ای شبیه به یک گور وارونه ، شاهد غرور وا خورده ی زمین و تکبر احمقانه ی آسمانها بودم ...

احساس می کردم که سالهاست سرنوشت سیاه من ، نام مرا از یاد سرگذشت سپیدی که نداشتم ، برده است ...

و احساس میکردم که مدتهاست دنیا برای من – در آغوش یخ بسته زندگی من – مرده است ...

هم دنیا ... هم بشریت بدبخت ... که ترس از مرگ ، زندگی نکبت بارش را در حصاری از طلا ، به دست زندانبان آرزو مرده ای ، به نام " امیــــــد" سپرده است ....


درباره من
ای توئی که مدتی ست با منی و آن که تازه بر این کلبه واژه پای نهادی قرار نوشتن واژه هایی از جنس امید است و برداشت شما خواننده محترم می تواند تا آسمان هفتم تفکرتان باشد
آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 25380
RSS