X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نویسنده: مسعود
تاریخ: چهارشنبه 4 مهر 1397 ساعت: 09:12 ب.ظ

اره دیگه کافه چی اومد و کلی اتفاق خوب افتاد 

شب اول رفتیم کارتینگ ، بد نبود اما خیلی بهم نچسبید شاید چون خیلی تسلط نداشتم  مخصوصا سر پیچ ها . البته خوش گذرونی خوبی بود به امتحانش می ارزید 

وقتی برگشتیم تصمیم گرفتیم صبح بریم املت زغالی دستپخت حسین بخوریم . بانوی شرقی هم اومد 

صبح رفتم دنبال بانو شرقی و رفتیم سمت زشک . ی جایی نگه داشتیم رفتیم تو باغ حسین نمیتونستیم از درخت آلبالو بیاریم پایین . حسین عوضض شده بود در ذهن من نمیگنجید این کارها از حسین . ی کار دیگه ای هم که اتفاق افتاد باز شدن یخ بین من و بانو بود . حسین هم همش آتیش بازی کرد . هی هیزم اوردم هی سوزوند هی بازی کرد . بیخیال هم نمیشد . 

خلاصه کاری نداریم کلی گفتیم و خندیدیم تا املت زغالی ساعت 12 ظهر حاضر شد و خوردیم . ی سری اتفاق های دیگه هم افتاد ک نمیشه اینجا گفت 

با بانو کلی خندیدیم و خوش گذروندیم 

روز بعد تا عصر خونه بودیم فیلم دیدیم و حرف زدیم . ساعت 4 عصر افتادم دنبال چادر که بریم بوژان شب کمپ بزنیم . که رفتیم . وقتی رسیدیم ساعتای هشت شب بود . توی تاریکی حسین با خودم بردم . کلا به قول خودش کپ کرده بود ی جوری ترسیده بود که ترس توی چهره اش موج میزد . 

تقریبا ی ساعت رفتیم توی دره که کمپ زدیم . من میخواستم زودتر برسیم چون قاعده کمپ زدن اینکه قبل از تاریکی  چادر بزنی . ولی خب اینجوریشم خوبه دیگه 

رفتیم ک هیزم بیاریم حسین سیخ میاورد دیدم فایده ای نداره اینجوری خودم رفتم دنبال چوب . تا صبح 5 تا درخت سوزندیم . شب خیلی سردی بود مخصوصا توی چادر که من اسمشو گذاشتم یخچال .  یعنی پوکیدم از سرما  . ساعت 5:30 صبح از سرما از خواب بیدار شدم ب التماس داشتم زغال ها رو فوت میکردم ک روشن بشه . صبح هم رفتیم توی دره ک قرار بود به آبشار برسیم ک نرسیدم 

شب فوق العاده ای بود جز بهترین شب های زندگیم . البته ک بانوی شرقی هم می بود بهتر و  بهتر بود 

عکس ها رو میذارم اینجا 








درباره من
ای توئی که مدتی ست با منی و آن که تازه بر این کلبه واژه پای نهادی قرار نوشتن واژه هایی از جنس امید است و برداشت شما خواننده محترم می تواند تا آسمان هفتم تفکرتان باشد
آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 25526
RSS